ح!
ح پسري بود زيبا و چموش بلند پرواز و زيرك و باهوش و اگر به خواسته هايش نمي رسيد برمي آورد خروش......... هفته اي نبود كه در مدرسه جنگ نكند و دست واسطه اي را براي بزرگتري كردن در حقش نگيرد....مدرسه تمام شد و ح شد يك فعال سياسي در دهه 50(به خاطر اينكه سياست آب و نان ندارد اين قسمت سانسور مي شود!:-)...ح از سياست خارج شد(يعني از سياست خارجش كردند)...دنبال شغلي بود كه براي يك ديپلمه ي سربازي نرفته نان و آب فراوان داشته باشد...از ساندويچ فروشي تا پارچه فروشي , از نجاري تا رانندگي از......اما نه به نان مي رسيد و نه به آب,هميشه در 2 قدم مانده به نان و آب شكست مي خورد...
ح ازدواج كرد,با دختري از طبقه ي بالاتر,دختر مي خواست دست ح را بگيرد و بالا ببرد,اما خودش آمد پايين....بچه دار شدند,هر 3 بچه چموش بودند و باهوش ولي آينده شان بود خاموش....بچه ها بزرگتر شدند و ح كوچكتر,هر روز دست حقارت جلوي يك واسطه دراز كرده,هر روز دنبال مرگ يك نفر,هر روز اعتياد شديد تر,هر روز قدرت بالهايش كمتر,....اما هنوز ديوان شمس مي خواند و حافظ......ح 50 سال دارد.