آخري!
قصد نداشتم آخر باشم يعني اصلا نمي توانستم اول يا آخر بودنم را انتخاب كنم اما اگر قدرت انتخاب داشتم ترجيح مي دادم اول باشم....آخر بودن من را به ياد غلامرضاي فيلم مادر مي اندازد كه با ادا و اطوارهايش مي گفت:تازه اين پلوي عروسيشه نه عزا....مادر مي خواد عروسي كنه!,آخر بودن من را به ياد بچه هاي لوسي مي اندازد كه وقتي نوك ناخن انگشت پاي چپشان درد مي گيرد و يا در نقطه اي از لوزالمعده شان احساس درد خفيفي مي كنند بايد همه ي خانواده بسيج شوند و موجود لوس مذكور را به بيمارستان ببرند.
وقتي حدود 10-12 سال پيش قرار بود آخر بودنم تبديل به سوم بودن شود شبها از ترس لوس شدن ديگري به جاي من,از ترس اينكه من هم مجبور شوم همراه بقيه ي اعضاي خانواده آخري را به بيمارستان ببرم,........از ترس اينكه به جرم كُشتن آخري...!خوابم نمي برد و به خدا مي گفتم اگر از همان ابتدا اول بودم ديگر نگران تغيير جايگاهم نبودم و مي توانستم مثل محمد ابراهيم(محمد علي كشاورز)بگويم:خورشيد دم غروب آفتاب صلات ظهر نميشه(با آن سبيلها) و همه اش به غلامرضا دستور بدهم....
به لطف دعاهايم سومي نشدم!:-))
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 22:41 توسط ارغوان
|