فال!
راننده:خيلي مهربوني....هميشه به ديگران محبت مي كني و جواب محبتهايت را هم مي گيري!
من از پشت شيشه هاي عينك و با يك حركت زير چشمي(چون مي ترسيدم از پشت عينك هم متوجه شدت تعجب و واماندگي من بشود!)به قيافه ي خودم در آينه نگاه كردم تا ببينم چه چيز در چهره ي من باعث شده چنين حرفي بزند!؟درگير عمليات انتحاري مذكور بودم كه 2باره شروع كرد!
راننده:سفر خارج در پيش داري!بختت خيلي بلندِ.....!
اين دفعه واقعا ترسيده بودم ولي از طرفي هم خوشحال بودم ودر ذهن خود را براي يك سفر به هايئتي با بختِ عزيز آماده مي كردم.....اما اين بار راننده خبر خوبي نداشت!
راننده:شكست عشقي مي خوري!
با اين جمله رشته ي افكارم پاره شد و با غيظ زياد و اخمي كه پشت همان شيشه هاي عينك مخفي شده بود گفتم:خودتان 2 دقيقه ي قبل گفتيد كه بخت بلندي دارم ولي حالا مي گوييد شكست عشقي!؟اصلا بر چه مبنايي اين حرفها را مي زنيد!؟
راننده:به فال اعتقاد داريد؟!من فال چهره! مي گيرم...
من (با غروري كه كنار اخم,پشت شيشه هاي عينك, مخفي شده بود):به فال كه اعتقاد ندارم....ولي فال قهوه وچاي و آينه و ورق و كتابهاي طالع بيني و قسمت فال خانواده ي سبز و.... را دوست دارم(قسمت دوم را فقط خودم شنيدم!)....حرفهاي شما متناقض است!
راننده:شكست عشقي را براي رنگ و لعاب دادن به ماجرا گفتم!....فال شما فقط همان بخت خوب و شانس زياد و آينده ي روشن و اين چيزهاست ....
من با شادي كه در چشمهايم موج ميزد ولي پشت همان شيشه ها مخفي مانده بود! از ماشين پياده شدم.....
به اين فكر مي كردم كه چرا از دروغهاي راننده خوشحال شدم؟!چرا اغلب به شنيدن دروغهاي رضايت بخش(در حالي كه مي دانيم دروغ است!) عادت كرديم؟!
بعد نوشت:لعنت به جام جهاني و اختاپوس پيشگو!:-((