<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جَمَل,کَمِل,شُتُر!</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 22 Mar 2013 19:47:44 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خون آشام!</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/40</link>
<description>هر صبح از پله های خانه ی درختی اش پایین می آید و سوار بر قالیچه ی پرنده اش می شود تا کارش را شروع کند.25 سال است که کارش همین است:منتقل کردن آنهایی که دیگر جان ندارند یا به عبارتی مردگان به کارخانه زنده سازی.خسته است از بس که هر روز چشمها و لبهای بسته میبیند.گاهی اوقات که دارد با سرعت بالای سر شهر پرواز میکند با خود حرف میزند و میگوید: کارو تموم کن دیگه مرد!تا کی میخوای ادامه بدی ؟بلکه بمیری و از ...</description>
<pubDate>Fri, 22 Mar 2013 19:47:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>100%!</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/39</link>
<description>هرشب درست زمانی که پیرمرد به کمک واکر میخواست از توالت خارج شود پیرزن درِ دستشویی را باز میکرد و خودش را جلوی آینه ی روشویی برای مسواک زدن میرساند.پیرمرد هم همان لحظه درِ توالت را باز میکرد و سعی میکرد از پشت پیرزن خودش را رد کند اما نمیتوانست و جیغ پیرزن بلند میشد.پیرمرد هم در یک دیالوگِ تکراری میگفت:تو با این چربیها فقط به درد کارخانه ی کالباس سازی میخوری عزیزم! پیرزن باز هم جیغ میکشید و به او میگفت خرفت! یک روز پیرمرد درِ توالت را باز کرد اما پیرزن</description>
<pubDate>Wed, 20 Feb 2013 21:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>ننه.</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/37</link>
<description>گ ذشته از آن كه نيمي از سال را روزه ميگيرد تا گناههاي ناكرده اش بخشيده شوند,قوت غالبش در روزهاي ديگر نان است و سبزي.هر صبح ساعت 6 بيدار مي شود و بعد از دعا براي فرزندان بي مهر و گرفتارش مشغول تميز كردن خانه اي مي شود كه سالي يك بار فرزندان گرفتار مجال ديدن آن را پيدا مي كنند.با صداي جاروي خاك خورده مَردش هم بيدار مي شود و نماز مي خواند.پيرمرد تا شنيدن اذان ظهر و خواندن نمازي ديگر كاري براي براي انجام دادن ندارد جز ديدن 5 كانال رسانه ي ضرغامي.البته گاهي هم</description>
<pubDate>Fri, 01 Apr 2011 23:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>لهجه</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/36</link>
<description>پ رده اول مکان:یکی از میادین شلوغ تهران من و دوستم سرعت راه رفتنمان را زیاد می کنیم تا تظاهر به عجله داشتن برای رسیدن به قراری مهم کرده باشیم(چون شتاب همه گویای آن است که قراری مهم دارند....شاید دعوت نهاری.شاید یک قرار کاری.شاید هم موضوع هست سرکاری!) دیگر تماس کیف دوستم را با دستم احساس نمی کنم.اطرافم را نگاه میکنم و او را می بینم که در گوشه ای از پیاده رو با لبخند ملیحی که بیانگر خشم درونش است به مرد چاقی که سعی کرده با پوشیدن لباس مشکی سایز شکمش را کوچک</description>
<pubDate>Sat, 04 Dec 2010 18:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>پيرمرد</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/35</link>
<description>پ ير مرد مي خندد,پير مرد 2 كلمه مي گويد و ديگر نمي تواند ادامه ي حرفش را بگويد,پيرمرد يكي از شعرهايي را كه در دوران كودكي فرزندانش مي خواند با اصرار و ياد آوري دخترش مي خواند,پيرمرد آيت الكرسي را جا به جا مي خواند,پيرمرد با پيرزن شوخي مي كند,پيرمرد اسم فرزندان را پس از پسرش يكي يكي تكرار مي كند,پيرمرد وصيت مي كند,پيرمرد به دوربين نگاه مي كند,پيرمرد مي ميرد,نوه ي پيرمرد به گلايل هاي صورتي و سفيد روي خاك نگاه مي كند,چشم هاي نوه ي پيرمرد خيس مي شود,نوه ي</description>
<pubDate>Sun, 31 Oct 2010 16:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>فيلم هندي!</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/34</link>
<description>ج وانك مي گفت از وقتي خودش 12 ساله بوده و دختر 9 ساله عاشقش بوده(حالا اينكه در آن زمان عشق را چگونه معني مي كرده بماند براي بعد!)جوانك مي گفت به خاطر اين عشق 12 ساله هر كاري مي كند,جوانك مي گفت اگر نخ سرنوشت او و دختر به هم گره نخورد,نخ خود را پاره مي كندو...جوانك همه ي ديالوگهاي آميتاب پاچان در فيلمهايش را طوطي وار تكرار مي كرد و انتظار داشت همانند تمام فيلمهاي باليوودي در پايان به وصال معشوق برسد,فكرش را هم نمي كرد آخرِ قصه اش مثل قصه ي شيرين و فرهاد</description>
<pubDate>Mon, 11 Oct 2010 18:56:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>میراث خاندان پدری!</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/33</link>
<description>د ير زماني كه دختر بچه اي بودم با موهاي لخت مشكي و دامن قرمز گلدار و شيرين زباني هاي مختص دختر بچه هاي تازه به مدرسه رفته گمان مي كردم ارث به معناي پولي است كه از آسمان به زمين مي آيد و در يك وضعيت نااميد كننده به انسانها اميد مي دهد!بزرگتر كه شدم و دامن قرمز گلدار و موهاي لخت مشكي جايشان را به مانتوي مشكي و موهاي به زور اتو صاف شده ي قهوه اي دادند فهميدم ارث مي تواند نااميد كننده هم باشد...ارث ممكن است داشتن بيماري قند يا گرفتگي رگهاي قلب و يا سكته هاي</description>
<pubDate>Thu, 23 Sep 2010 10:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>پرش با مانع!</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/32</link>
<description>ن مي دانم مشكل كار كجا بود و يا تقصير چه كسي يا چه چيزي بود اما تقصير من نبود! شايد تقصير خيابان بود كه گنجايش اين همه شلوغي را نداشت ....شايد تقصير ۲ نفري بود كه لحظه اي از تلفن هايشان جدا نمي شدند و چنان به اين آلتهاي دستي چسبيده بودند كه بعيد مي دانم مجنون اينگونه به زلف ليلي چسبيده باشد!شايد تقصير درختهاي كنار خيابان بود كه به خاطر بلند نبودنشان توجه كسي را جلب نمي كردند...شايد تقصير مغازه هاي آن طرف خيابان بود كه ويترين هايشان را با برچسبهايي از نوع</description>
<pubDate>Tue, 14 Sep 2010 11:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>ح!</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/31</link>
<description>ر وايات درباره ي ح بسيار است كه من در اينجا به يك جمع بندي از آنها بسنده كرده ام: ح پسري بود زيبا و چموش بلند پرواز و زيرك و باهوش و اگر به خواسته هايش نمي رسيد برمي آورد خروش......... هفته اي نبود كه در مدرسه جنگ نكند و دست واسطه اي را براي بزرگتري كردن در حقش نگيرد....مدرسه تمام شد و ح شد يك فعال سياسي در دهه 50(به خاطر اينكه سياست آب و نان ندارد اين قسمت سانسور مي شود!:-)...ح از سياست خارج شد(يعني از سياست خارجش كردند)...دنبال شغلي بود كه براي يك ديپلمه</description>
<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 22:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>آخري!</title>
<link>https://bamshaddizi.blogfa.com/post/30</link>
<description>ق صد نداشتم آخر باشم يعني اصلا نمي توانستم اول يا آخر بودنم را انتخاب كنم اما اگر قدرت انتخاب داشتم ترجيح مي دادم اول باشم....آخر بودن من را به ياد غلامرضاي فيلم مادر مي اندازد كه با ادا و اطوارهايش مي گفت:تازه اين پلوي عروسيشه نه عزا....مادر مي خواد عروسي كنه!,آخر بودن من را به ياد بچه هاي لوسي مي اندازد كه وقتي نوك ناخن انگشت پاي چپشان درد مي گيرد و يا در نقطه اي از لوزالمعده شان احساس درد خفيفي مي كنند بايد همه ي خانواده بسيج شوند و موجود لوس مذكور را</description>
<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 19:11:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>bamshaddizi</dc:creator>
<guid>bamshaddizi.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
</channel>
</rss>
