تبليغاتX
بامشاد ديزي! - ننه.

بامشاد ديزي!

زندگي را مثل يك ديزي خوشمزه ميبينم.ملغمه اي از همه چيز......

گذشته از آن كه نيمي از سال را روزه ميگيرد تا گناههاي ناكرده اش بخشيده شوند,قوت غالبش  در روزهاي ديگر نان است و سبزي.هر صبح ساعت 6 بيدار مي شود و بعد از دعا براي فرزندان بي مهر و گرفتارش مشغول تميز كردن خانه اي مي شود كه سالي يك بار فرزندان گرفتار مجال ديدن آن را پيدا مي كنند.با صداي جاروي خاك خورده مَردش هم بيدار مي شود و نماز مي خواند.پيرمرد تا شنيدن اذان ظهر و خواندن نمازي ديگر كاري براي براي انجام دادن ندارد جز ديدن 5 كانال رسانه ي ضرغامي.البته گاهي هم براي تامين سبزي و نان مورد نياز زن ساعتي را در محيط روستا زده ي شهر سپري مي كند..پيرزن خانه را تميز ميكند,آنقدر تميز كه صداي الله اكبر را مي شنود.بعد از توبه و دعاي مجدد ماهي كبابي بي مزه اي را جلوي پيرمرد و تكه اي  نان و سبزي جلوي خودش مي گذارد.ساعت از 2 هم مي گذرد و پيرزن مطابق معمول شماره ي اشتباهي را به جاي شماره ي تلفن دخترش ميگيرد و نااميد گوشي را مي گذارد.پيزن و پيرمرد نمي توانند روزنامه بخوانند.

هر بار كه پيرزن را ميبينم دوست دارم با صداي مجيد در سوته دلان اين ديالوگ را برايش زمزمه كنم:

خوش به سعادتتون كه ميرين روضه,جاتون وسطه بهشته,ما كه دنيامون شده آخرت يزيد,كيه ما رو ببره روضه؟

+ نوشته شده در  شنبه 13 فروردین1390ساعت 2:31  توسط بامشاد  |